۰
شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۵۲
غسان سعود در گفت‌وگو با اسلام تایمز:

ایران تهدید را به کنشی برای بازطراحی بازدارندگی تبدیل کرد

ایران تهدید را به کنشی برای بازطراحی بازدارندگی تبدیل کرد
در همین راستا، پایگاه خبری «اسلام تایمز» گفت‌وگویی اختصاصی با «غسان سعود»، پژوهشگر و تحلیلگر سیاسی برجستهٔ لبنانی، انجام داده است. وی در این مصاحبه تحلیل ساختاری و عمیقی ارائه می‌دهد که فراتر از رویدادهای مقطعی، به کالبدشکافی مکانیسم‌های شکل‌گیری بازدارندگی جدید می‌پردازد و آن را با بحران تصمیم‌گیری در واشنگتن پیوند می‌دهد.

سعود بر این باور است که آنچه در منطقه رخ داد را نمی‌توان صرفاً به عنوان تغییری در موازنهٔ بازدارندگی توصیف کرد، بلکه این رویداد یک دگرگونی بنیادین در خودِ «منطق بازدارندگی» است؛ یعنی گذار از بازدارندگیِ مبتنی بر تهدید به استفاده از نیروی نظامی، به بازدارندگی بر پایهٔ «مدیریتِ امکانِ استفاده از آن». به بیان دیگر، ما شاهد انتقال از وضعیت «قدرتِ اعمال‌شده» به «قدرتِ بالقوهٔ ضابطه‌مند» هستیم؛ جایی که یک تهدیدِ معتبر و باورپذیر، حتی بدون آنکه به مرحلهٔ اجرا درآید، به بخشی از کنش استراتژیک و فعال تبدیل می‌گردد.

در همین چارچوب، این کارشناس لبنانی تحول رفتار جمهوری اسلامی ایران را به عنوان گذار از «صبر به مثابه یک تاکتیک» به «صبر به عنوان ابزار کنترل و مدیریت» تحلیل می‌کند. بر این اساس، خویشتن‌داری و خودداری از پاسخ فوری دیگر نشانهٔ ضعف نیست، بلکه بخشی از روند طراحی یک سناریوی تصاعدی و کاملاً حساب‌شده است که در آن، مدیریت زمان‌بندی به تنهایی نقش یک مؤلفهٔ قدرتِ تعیین‌کننده را ایفا می‌کند.

سعود با استناد به گزارش‌های نقل‌شده از «حسین پاک» مبنی بر اینکه ایران در آستانهٔ شلیک رگبار موشکی بی‌سابقه‌ای بود که «شدیدتر از تمام تجربیات دشمن در طول جنگ» توصیف می‌شد، و اینکه این گزینه دو بار به احترام میانجی‌گران به تعویق افتاد، تحلیل عمیق‌تری ارائه می‌دهد. از نگاه او، آنچه اتفاق افتاد عقب‌نشینی از اقدام نبود، بلکه «تعلیق هوشمندانهٔ کنش» در چارچوب یک استراتژیِ وادارکننده بود. در این الگو، قدرت با آنچه شلیک شده است ارزیابی نمی‌شود، بلکه معیار سنجش واقعی آن، تسلیحاتی است که قابلیت شلیک داشتند اما شلیک نشدند.

وی در ادامه می‌افزاید که تعیین ضرب‌الاجل ۲۴ ساعته برای توقف تجاوزات، نشان‌گر انتقال به مرحله‌ای است که می‌توان آن را «تحمیل ارادهٔ زمانی بر دشمن» نامید. در این شرایط، بازدارندگی صرفاً به تهدیدِ عملی محدود نمی‌ماند، بلکه تا سطح کنترل بر چارچوبِ تصمیم‌گیریِ طرف مقابل امتداد می‌یابد. در نتیجه، دشمن دیگر تنها انتخاب نمی‌کند که چه کاری انجام دهد، بلکه به او دیکته می‌شود که در چه بازهٔ زمانی اجازهٔ تصمیم‌گیری دارد.

غسان سعود از این هم فراتر رفته و معتقد است که صحبت از تمکین و عقب‌نشینی بنیامین نتانیاهو تحت فشار تهدیدهای ایران، که با فشارهای دونالد ترامپ نیز هم‌پوشانی داشت، نشان‌دهندهٔ شکل‌گیری یک «نقطهٔ تلاقیِ بازدارنده» است. در این نقطه، سطوح مختلف فشارهای منطقه‌ای و بین‌المللی با یکدیگر در هم می‌آمیزند تا تصمیمی را تولید کنند که دیگر ماهیت تک‌محور و یک‌جانبه ندارد.

وی تأکید می‌کند که این لحظهٔ تاریخی، پایانِ «انحصار در تصمیم‌گیری نظامی» را رقم می‌زند؛ چرا که دیگر هیچ بازیگری قادر نیست جنگ را مستقل از شبکهٔ فشارهای پیرامونیِ خود مدیریت کند. این بدان معناست که بازدارندگی از یک رابطهٔ خطی و دوجانبه، به یک شبکهٔ چندجانبه، پویا و پیچیده تغییر ماهیت داده است.

در خصوص قواعد درگیری، سعود خاطرنشان می‌کند که ما شاهد گذار از «قواعد پیش‌فرض و سنتی» به «قواعد برآمده از دلِ تقابل و تعاملات میدانی» هستیم. در این فضا، قاعده از طریق توافقنامه‌ها شکل نمی‌گیرد، بلکه زاییدهٔ تهدیدهای معتبر و باورپذیر است. همین امر سبب می‌شود که شکستن «خطوط قرمز و تابوها» دیگر یک نقضِ قانونِ ساده به شمار نیاید، بلکه بازتعریف مداوم و مستمرِ این خطوط تلقی شود.

به اعتقاد او، خطرناک‌ترین ویژگی این مرحله، بروز تنش‌های تصادفی نیست، بلکه شکل‌گیری وضعیتی تحت عنوان «تنش‌پذیریِ مدیریت‌شده» است. در این حالت، تمامی طرف‌های درگیر در لبهٔ پرتگاهِ اقدام نظامی باقی می‌مانند بدون آنکه به درون آن سقوط کنند؛ وضعیتی که به نوبهٔ خود یک حالت تنش پایدار خلق می‌کند که مستقلاً به ابزاری برای مهار، ضبط و کنترل رفتار طرفین تبدیل می‌شود.

دربارهٔ راهبرد «وحدت میدان‌ها»، سعود تحلیلی فراتر از ابعاد عملیاتیِ محض ارائه می‌دهد و معتقد است که این رویکرد، نمایانگر انتقال از مفهوم «تعدد جبهه‌ها» به «یکپارچگیِ پهنهٔ استراتژیک» است. در این ساختار، میدان‌های مختلف نبرد نه تنها به یکدیگر متصل هستند، بلکه به اجزای ارگانیکِ یک پیکرهٔ واحد تبدیل شده‌اند که با هر مواجهه و رویارویی، از نو پیکربندی و بازطراحی می‌شوند.

اما در جبههٔ مقابل و در خصوص رژیم صهیونیستی، وی بر این باور است که آنچه دچار فرسایش شده، توان نظامی تل‌آویو نیست، بلکه «قابلیت کنترل بر سناریوها و مدیریت روندها» است که یکی از ارکان بنیادین در ایجاد بازدارندگی به شمار می‌رود. زمانی که یک بازیگر قدرتِ پیش‌بینیِ مسیر رویدادها را از دست می‌دهد، برتریِ سخت‌افزاری و نظامی او به شدت ناکارآمد و کم‌اثر می‌شود.

وی می‌افزاید که تهدید به شلیک رگبار موشکی بی‌سابقه، حتی در صورت عدم اجرای آن، اسرائیل را وارد معادلهٔ «خطرِ معلق و مؤخر» کرده است؛ به گونه‌ای که هر لحظه از فرآیند تصمیم‌گیری رژیم، مشروط به احتمال انفجارِ اوضاع است و این مسئله آزادی عمل صهیونیست‌ها را به شدت محدود می‌سازد.

در رابطه با نقش ایالات متحده، سعود بر این باور است که تجربهٔ دونالد ترامپ، لحظهٔ عریان شدن یک الگوی فکری بود که ناتوانی خود را در تعامل با این سطح از پیچیدگیِ استراتژیک نشان داد. سیاست «فشار حداکثری» بر این پیش‌فرض استوار بود که تشدید تنش همیشه به عقب‌نشینیِ رقیب منجر می‌شود؛ اما واقعیتِ میدانی ثابت کرد که این رویکرد می‌تواند به بازتولیدِ حریفی سرسخت‌تر، منسجم‌تر و مقاوم‌تر بینجامد.

سعود این رویکرد واشنگتن را یک «حماقت ساختاری» توصیف می‌کند؛ زیرا نه‌تنها در تحقق اهدافِ تعیین‌شدهٔ خود شکست خورد، بلکه زمینه‌ساز پیدایش محیطی شد که ظهور این نوع از بازدارندگیِ ترکیبی و چندلایه را تسهیل کرد.

وی در پایان تصریح می‌کند که منطقه وارد دوران «بازدارندگی شبکه‌ای» شده است. در این عصر جدید، قدرت بر اساس میزان استفاده از نیروی سخت سنجیده نمی‌شود، بلکه معیارِ آن، تواناییِ بازیگر در توزیعِ احتمالاتِ استفاده از قدرت در بستر یک شبکهٔ درهم‌تنیده از تعاملات است. تحولات اخیر پایه‌گذار مرحله‌ای است که در آن «عدم قطعیتِ مدیریت‌شده» به یک قاعده و اصل جاری تبدیل می‌شود، نه یک استثنای گذرا.

 
کد مطلب : ۱۲۸۲۵۲۷
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما

منتخب
پیشنهاد ما