۰
جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۲۱:۳۳
هيثم أبو الغزلان در گفت‌وگو با «اسلام تایمز»:

جنگ ایران باعث شد محور مقاومت مراکز قدرت خود را بازآرایی کند

جنگ ایران باعث شد محور مقاومت مراکز قدرت خود را بازآرایی کند
ابوغزلان در گفت‌وگو با «اسلام تایمز»، بر لزوم تمایز میان موفقیت عملیاتی و نظامی از یک سو و موفقیت راهبردی و سیاسی از سوی دیگر تأکید کرد. به اعتقاد او، توانمندی ایران در حفظ انسجام نهادهای خود، تداوم واکنش و بازسازی ظرفیت‌هایش، محدودیت‌های قدرت آمریکا و اسرائیل را در تبدیل برتری نظامی به یک پیروزی قاطع سیاسی به نمایش گذاشت.

او اشاره کرد که این جنگ، معادلات بازدارندگی در منطقه را بازتعریف کرده و ثابت نموده است که محور مقاومت به پایان نرسیده، بلکه در سایه کاهش اهمیت برخی میدان‌ها و برجسته شدن نقش میدان‌های دیگر به‌ویژه یمن و عراق، بازآرایی مراکز قدرت و نقش‌های خود را آغاز کرده است.

اهداف آمریکا: از اسقاط نظام تا محدودسازی پرونده‌ها
به گفته ابوغزلان، کاهش سطح اهداف آمریکا از شعار سرنگونی نظام ایران به تمرکز بر پرونده‌هایی مشخص را می‌توان با سه عامل اصلی توضیح داد:

نخست اینکه سرنگون کردن یک نظام، تفاوت ماهوی با نابود کردن توانایی‌های نظامی آن دارد. بمباران ممکن است به تخریب تأسیسات، ترور فرماندهان و ضربه به پایگاه‌ها و ظرفیت‌های نظامی منجر شود، اما تولید یک جایگزین سیاسی که بتواند خلاء احتمالی را پر کند، تضمین نمی‌کند. به گفته او، تجارب تغییر رژیم در منطقه ثابت کرده است که سرنگونی رهبری لزوماً به معنای فروپاشی نظام سیاسی، اجتماعی و نهادهایی که بر آن تکیه دارد، نیست. بر همین اساس، تغییر رویکرد از شعار «تغییر رژیم» به هدف‌گذاری پرونده‌های مشخص‌تر مانند برنامه هسته‌ای، موشکی، توانمندی‌های دریایی، ظرفیت حمایت از متحدان و تهدید ناوبری در تنگه هرمز، از نظر نظامی دست‌یافتنی‌تر شده است.

عامل دوم از نگاه ابوغزلان، این است که ایران ثابت کرد هدف آسانی برای فروپاشی سریع داخلی نیست. با وجود ضربات سخت و از دست دادن شماری از فرماندهان، نهادهای دولتی و دستگاه‌های نظامی و امنیتی توانستند به فعالیت خود ادامه دهند. او می‌افزاید که هدف قرار دادن رأس هرم، و حتی ترور رهبری، برای سرنگونی یک سیستم کامل کافی نیست؛ تا زمانی که ساختار سازمانی و نهادی آن، از جمله سپاه پاسداران و دستگاه‌های امنیتی، و همچنین توانمندی‌های موشکی و سیاسی‌اش، پابرجا و قادر به بازتولید تصمیم باشند.

و اما عامل سوم، افزایش هزینه جنگ برای ایالات متحده و اسرائیل بود. هرچه دامنه جنگ گسترش می‌یافت، دایره مخاطرات و پیامدهای آن نیز وسیع‌تر می‌شد و خلیج فارس، تنگه هرمز، پایگاه‌های آمریکایی، اسرائیل، عراق، لبنان و یمن را در بر می‌گرفت و بر اقتصاد جهانی و بازارهای انرژی نیز تأثیر می‌گذاشت.

بنابراین، کاهش سقف اهداف لزوماً به معنای اعتراف علنی آمریکا به شکست نیست، بلکه بیشتر بازتابی از بازتعریف آن چیزی است که عملاً در جنگ قابل دستیابی است. زمانی که هدف راهبردیِ کلان دست‌نیافتنی می‌شود، دولت‌ها به سراغ اهداف مشخص و قابل‌اندازه‌گیری می‌روند تا خسارت‌ها را کاهش دهند، دستاوردهای مقطعی کسب کنند و فضا را برای یک مسیر احتمالی مذاکره باز بگذارند.

شکست راهبردی با وجود دستاوردهای نظامی
ابوغزلان تأکید می‌کند که ارزیابی نتایج جنگ مستلزم تفکیک میان دو سطح است.

در سطح عملیاتی، نمی‌توان انکار کرد که ایالات متحده و اسرائیل موفق شدند تأسیسات نظامی و هسته‌ای را تخریب، فرماندهان مهمی را ترور، به ساختار نظامی ایران آسیب وارد و برخی از توانمندی‌های موشکی و پهپادی آن را تضعیف کنند.

اما در سطح راهبردی، ارزیابی بسیار پیچیده‌تر می‌شود.

پرسش اصلی این نیست که چه حجمی از تأسیسات نابود شده است، بلکه این است که آیا جنگ توانست رفتار ایران را تغییر دهد و آن را به تسلیم سیاسی وادار کند؟

ابوغزلان معتقد است اگر جمهوری اسلامی سرنگون نشده، ایران از هسته اصلی برنامه هسته‌ای و موشکی خود دست نکشیده، شبکه روابط منطقه‌ای خود را متوقف نکرده و یک توافق با شروط آمریکایی بر آن تحمیل نشده باشد، سخن گفتن از یک موفقیت کامل راهبردی اغراق‌آمیز خواهد بود.

به گفته او، تناقض اصلی در همین نقطه آشکار می‌شود: ممکن است ایالات متحده و اسرائیل یک موفقیت بزرگ نظامی و عملیاتی به دست آورده باشند، اما هم‌زمان در تحقق نتیجه سیاسی و راهبردی مورد نظرشان شکست خورده باشند. او می‌افزاید که معیار ارزیابی جنگ‌ها فقط به حجم تخریب ناشی از حملات مرتبط نیست، بلکه به تغییری بستگی دارد که جنگ پس از پایان درگیری‌ها در توازن قوا و رفتار دشمن ایجاد می‌کند.

با این حال، ابوغزلان بر ضرورت پرهیز از اغراق در جهت مقابل نیز تأکید دارد؛ زیرا خسارت‌های ایران صرفاً نمادین نیست. از دست دادن فرماندهان، تخریب تأسیسات و توانمندی‌های نظامی و هسته‌ای و تضعیف برخی مؤلفه‌های قدرت، هزینه‌های راهبردی واقعی بر ایران تحمیل می‌کند که تأثیر آن ممکن است برای سال‌ها ادامه یابد.

لبنان، آزمونی برای اعتبار توافق
در خصوص بند مربوط به لبنان و عدم پایبندی ایالات متحده به آن، ابوغزلان معتقد است که این مسئله فراتر از جزئیات فنی است، زیرا به اعتبار خودِ تفاهمات گره خورده است.

او یک پرسش اساسی را مطرح می‌کند: آیا واشنگتن می‌تواند اسرائیل را به آنچه بر سر آن توافق می‌کند، ملزم سازد؟

این تحلیلگر بر این باور است که تداوم عملیات اسرائیل یا عدم اجرای تعهدات مرتبط با عقب‌نشینی و آتش‌بس، با وجود تضمین‌های آمریکا، به از بین رفتن ارزش ضمانت آمریکا برای ایران منجر خواهد شد. در آن صورت، این اختلاف دیگر یک جزئیات در توافق نخواهد بود، بلکه به بحرانی در اصل تفاهم تبدیل می‌شود.

ابوغزلان سه مسیر احتمالی را پیش رو می‌بیند:

نخست: ازسرگیری مذاکرات؛ به این صورت که واشنگتن برای نجات مسیر گفت‌وگو، در پرونده‌هایی مانند لبنان، تحریم‌ها یا برنامه هسته‌ای امتیازاتی بدهد.

دوم: دستیابی به توافق جزئی یا مرحله‌ای؛ از طریق تفکیک پرونده‌ها از یکدیگر و مرتبط کردن آتش‌بس در لبنان به ترتیبات مشخص، یا حل‌وفصل پرونده هرمز در ازای کاهش برخی تحریم‌ها، به‌جای انتظار برای یک توافق جامع.

سوم: فروپاشی مسیر مذاکره و بازگشت به تنش؛ این خطرناک‌ترین سناریو است، به‌ویژه اگر ایران به این باور برسد که واشنگتن نمی‌تواند یا نمی‌خواهد اسرائیل را به تعهدات خود ملزم کند.

به این ترتیب، لبنان به آزمونی برای اعتبار خود توافق تبدیل می‌شود، زیرا ناکامی واشنگتن در تضمین اجرای تعهداتش ممکن است تهران و متحدانش را به سمت تشدید مواضع یا بازگشت به میز مذاکره با شروطی سخت‌گیرانه‌تر سوق دهد.

ابوغزلان در نهایت نتیجه می‌گیرد که جنگ، خسارت‌های راهبردی واقعی به ایران وارد کرد، اما نتوانست توانایی آمریکا و اسرائیل را برای تحقق اهداف بزرگ سیاسی مانند سرنگونی نظام یا به تسلیم واداشتن تهران ثابت کند. از این رو، مرکز ثقل پرسش، از «آیا آمریکا و اسرائیل می‌توانند نظام ایران را سرنگون کنند؟» به یک پرسش واقع‌بینانه‌تر تغییر کرده است: «آیا آن‌ها می‌توانند برتری نظامی خود را به یک توافق سیاسی تبدیل کنند که ایران را مهار کرده و توازن قوای منطقه‌ای را بازآرایی کند؟»

او پیش‌بینی می‌کند که ایران امتیازات سیاسی نخواهد داد، بلکه برای بازسازی بازدارندگی، تشدید شروط و تقویت موقعیت منطقه‌ای خود تلاش خواهد کرد و معتقد است نتیجه نهایی جنگ صرفاً با حجم ویرانی مشخص نمی‌شود، بلکه با تغییری تعیین خواهد شد که مرحله آینده در رفتار، بازدارندگی، توازن قوا و شروط مذاکره ایجاد خواهد کرد.

مقاومت ایران: نهادهایی که بر یک شخص استوار نیستند
در ارتباط با عوامل جلوگیری از فروپاشی دولت ایران در طول جنگ، ابوغزلان به پنج عامل اصلی اشاره می‌کند.

اول، قدرت نهادها. دولت بر یک شخص استوار نیست و هدف قرار دادن رهبری به یک خلاء نهادی منجر نشد، زیرا نهادهای توانمندی برای ادامه فعالیت و بازتولید رهبری وجود داشتند.

دوم، تعدد دستگاه‌های نظامی و امنیتی. وجود ارتش، سپاه پاسداران، بسیج و دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی، یک ذخیره نهادی فراهم کرد تا هدف قرار دادن یک فرماندهی یا یک نهاد به فلج شدن کل دولت منجر نشود.

سوم، تجربه انباشته در مدیریت بحران‌ها. ایران طی دهه‌ها تحریم و جنگ، تجربه‌ای غنی در مدیریت دولت، اقتصاد و جامعه تحت فشار کسب کرده است.

چهارم، جغرافیا و وسعت کشور. گستردگی سرزمینی، تراکم جمعیت، تعدد مراکز نظامی و صنعتی و وجود تأسیسات حفاظت‌شده و زیرزمینی، فلج کردن کامل کشور از نظر نظامی را امری بسیار دشوار می‌سازد.

پنجم، عامل ملی. هدف قرار دادن دولت یا رهبری آن از خارج، به‌ویژه در شرایط جنگی، ممکن است به‌جای سرنگونی، به تقویت وحدت ملی حول آن منجر شود.

اما ابوغزلان در عین حال تأکید می‌کند که این پایداری به معنای نبودِ هزینه نیست، زیرا ایران با فشارهای واقعی اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو است. بنابراین، موفقیت آن در جلوگیری از فروپاشی بود، نه در خروج از جنگ بدون هیچ‌گونه خسارتی.

اقتصاد آسیب‌دیده و دولتی که قادر به ادامه است
ابوغزلان توانایی نهادهای ایرانی در حفظ انسجام خود را با مفهومی توضیح می‌دهد که می‌توان آن را «تمرکززدایی در توانمندی مقاومت» نامید. به گفته او، ایران با جنگ به‌عنوان یک نبرد فرسایشی طولانی‌مدت برخورد کرد، نه یک رویارویی واحد که قرار باشد طی چند روز به نتیجه برسد.

این توانمندی در بازسازی تأسیسات نظامی و تولیدی خود را نشان می‌دهد، چنانکه گزارش‌ها به عملیات گسترده بازسازی پایگاه‌ها و تأسیسات موشکی و صنعتی که هدف بمباران قرار گرفته بودند، اشاره کرده‌اند.

با این حال، تداوم فعالیت نهادهای دولتی به این معنا نیست که اقتصاد آسیب ندیده است؛ بلکه برعکس، وضعیت اقتصادی به یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعف ایران تبدیل شده و با تورم انباشته، آسیب به زیرساخت‌ها، افت ارزش پول ملی، کاهش قدرت خرید و افزایش بیکاری همراه بوده است.

بر این اساس، معادله‌ای که ابوغزلان ترسیم می‌کند این است که دولت ایران انسجام سیاسی و نظامی خود را حفظ کرد، اما در مقابل، بهای سنگین اقتصادی و اجتماعی پرداخت نمود.

تداوم فعالیت موشکی و صنعت نظامی

از نگاه ابوغزلان، تداوم توانمندی‌های موشکی ایران پس از ماه‌ها درگیری، یکی از مهم‌ترین شاخص‌ها برای ارزیابی جنگ است. اگر هدف عملیات آمریکا و اسرائیل نابودی توان موشکی ایران تا حدی بود که آن را از ادامه نبرد بازدارد، استمرار شلیک موشک‌ها به این معناست که این هدف به طور کامل محقق نشده است.

او اشاره می‌کند که توانمندی موشکی صرفاً یک انبار موشک نیست، بلکه یک سامانه یکپارچه شامل تولید، ذخیره‌سازی، پنهان‌سازی، فرماندهی و کنترل، شلیک و جابه‌جایی است. بنابراین، نابودی بخشی از انبار یا برخی تأسیسات لزوماً به معنای نابودی کل این سامانه نیست.

وی می‌افزاید که یکی از مهم‌ترین نتایج جنگ این بود که برتری هوایی، تا زمانی که به مختل کردن توانایی دشمن برای ادامه پاسخ‌دهی منجر نشود، به‌طور خودکار به یک پیروزی قاطع تبدیل نمی‌شود. همچنین، اهمیت صنایع نظامی داخلی کمتر از موجودی انبار در ابتدای جنگ نیست، زیرا جنگ‌های مدرن با توانایی یک کشور در بازتولید سلاح و جبران خسارت‌ها در حین نبرد نیز سنجیده می‌شوند.

به گفته ابوغزلان، توانایی کشوری که زیر بمباران قرار دارد در راه‌اندازی مجدد بخشی از خط تولید، تطبیق روش‌های خود و ادامه دادن به واکنش، راهبرد «ضربه کاری» را دشوارتر می‌کند. در عین حال، صنعت نظامی داخلی، وابستگی به خارج را کاهش می‌دهد و توانایی تحریم و محاصره برای فلج کردن قدرت نظامی را محدود می‌سازد.

تشییع پیکر آیت‌الله خامنه‌ای و پیام حضور بین‌المللی
ابوغزلان در تحلیلی از مشارکت بین‌المللی در تشییع پیکر امام علی خامنه‌ای، معتقد است این رویداد را می‌توان در سه سطح بررسی کرد.

از نظر سیاسی، این حضور نشان می‌دهد که ایران با وجود تحریم‌ها و فشارهای آمریکا، به طور کامل در انزوای دیپلماتیک قرار نگرفته و کشورهای زیادی همچنان کانال‌های سیاسی خود را با آن حفظ کرده‌اند.

از منظر ژئوپلیتیک، این مشارکت از تعدد منافع بین‌المللی مرتبط با ایران پرده برمی‌دارد؛ زیرا ممکن است حضور برخی کشورها با انگیزه‌های سیاسی، اقتصادی یا راهبردی صورت گرفته باشد و لزوماً به معنای تأیید ایدئولوژیک انقلاب اسلامی نباشد.

و اما از دید نمادین، این مشارکت حامل این پیام معنوی است که هدف قرار دادن رهبری به فروپاشی دولت یا محو حضور منطقه‌ای و بین‌المللی ایران منجر نشده است.

مرزهای قدرت اسرائیل و برتری هوایی
ابوغزلان معتقد است این جنگ نشان داد که برتری هوایی و اطلاعاتی اسرائیل، با وجود قدرتش، مطلق نیست و به تنهایی برای تعیین سرنوشت یک رویارویی با ایران کافی نخواهد بود.

اسرائیل با پشتیبانی آمریکا توانست پایگاه‌های نظامی، فرماندهان، تأسیسات موشکی و هسته‌ای را هدف قرار دهد و خسارت‌های سنگینی به توانمندی‌های ایران وارد کند، اما نتوانست ایران را فلج کرده یا از ادامه واکنش بازدارد. این موضوع به اعتقاد او، به دلیل برخورداری ایران از عمق جغرافیایی، جمعیتی و صنعتی، توانایی بازسازی بخشی از ظرفیت‌های خود و همچنین یک شبکه گسترده منطقه‌ای است.

همچنین، وابستگی اسرائیل به پشتیبانی آمریکا در زمینه مهمات، سامانه‌های دفاعی و ظرفیت‌های راهبردی، هم‌زمان با هزینه بالای جنگ فرسایشی و دشواری در جایگزینی سریع برخی مهمات، برجسته‌تر شد.

برتری نظامی مساوی با پیروزی سیاسی نیست
ابوغزلان تأکید می‌کند که یکی از برجسته‌ترین نتایج جنگ، ضرورت تفکیک میان نابود کردن توان نظامی دشمن و وادار کردن او به پذیرش شروط سیاسی است. ایالات متحده و اسرائیل توانستند آسیب‌های بزرگی به ایران وارد کنند، اما نه نظام را سرنگون کردند، نه یک توافق نهایی با شروط خود تحمیل کردند و نه به توانایی ایران برای پاسخ‌گویی پایان دادند.

از این رو، برتری نظامی هرچقدر هم که باشد، می‌تواند توازن قوا را تغییر دهد، اما به تنهایی تضمین‌کننده تحمیل یک واقعیت سیاسی جدید یا ایجاد مشروعیتی جایگزین نیست.

او دلایل عدم تحقق یک پیروزی قاطع را در چهار عامل خلاصه می‌کند:

۱. تورم اهداف: تبدیل جنگ از اهداف مشخص نظامی مانند برنامه هسته‌ای و موشکی، به اهداف سیاسی گسترده‌تر مانند تغییر رژیم و رفتار ایران.

۲. عدم فروپاشی دولت ایران: حملات و ترورها به فروپاشی دولت منجر نشد.

۳. تداوم توانایی پاسخ‌گویی: ایران ظرفیت‌هایی را حفظ کرد که به آن امکان ادامه واکنش و تهدید منافع آمریکا و اسرائیل را می‌داد.

۴. هزینه بالای جنگ: پیامدهای جنگ به خلیج فارس، ناوبری، انرژی، پایگاه‌های آمریکایی و فرسایش مهمات گسترش یافت و هزینه‌های سیاسی و اقتصادی سنگینی به همراه داشت.

بنابراین، ابوغزلان نتیجه می‌گیرد که واشنگتن توانایی فوق‌العاده‌ای برای وارد کردن ضربه داشت، اما از همان توانایی برای کنترل نتایج جنگ برخوردار نبود.

محور مقاومت: پایان نیافته، بلکه خود را بازآرایی می‌کند
در خصوص آینده محور مقاومت، ابوغزلان معتقد است اگر هدف جنگ از هم پاشیدن این محور و پایان دادن به توانایی آن برای اقدام منطقه‌ای بود، به سختی می‌توان گفت که این هدف محقق شده است. اما اگر هدف، تضعیف، کاهش توانمندی‌ها و بازتعریف محیط آن بوده باشد، نمی‌توان انکار کرد که نتایجی در چارچوب این درگیری مداوم به دست آمده است.

بر اساس تحلیل او، جنگ در تضعیف و تغییر شکل محور مقاومت موفق بود، اما نتوانست آن را از بین ببرد یا از شکل‌گیری مجدد آن جلوگیری کند.

به گفته ابوغزلان، معادله بازدارندگی میان ایران و اسرائیل نیز از یک بازدارندگی نسبی متقابل، به یک بازدارندگی آشفته‌تر و خطرناک‌تر تبدیل شده است. پیش از جنگ، معادله بر این اساس استوار بود که ایران از طریق متحدانش فشار می‌آورد، در حالی که اسرائیل این نیروها را هدف قرار می‌داد و هر دو طرف از یک رویارویی مستقیم و فراگیر اجتناب می‌کردند.

اما جنگ این سقف را شکست؛ پس از آنکه ایران مستقیماً از توانمندی‌های خود علیه اسرائیل استفاده کرد و اسرائیل نیز در مقابل، توانایی خود را برای ضربه زدن به عمق خاک ایران و هدف قرار دادن فرماندهان و تأسیسات راهبردی آن به اثبات رساند. به این ترتیب، هر دو طرف اکنون می‌دانند که جنگ مستقیم یک امکان واقعی است و نه صرفاً یک احتمال نظری.

از قضا، این درک جدید ممکن است به نوعی بازدارندگی قوی‌تر پس از جنگ منجر شود: اسرائیل هزینه حملات مستقیم ایران را درک می‌کند و ایران نیز در مقابل، به توانایی اسرائیل (با پشتیبانی آمریکا) در وارد آوردن خسارات سنگین به نقاط حساس خود آگاه است. بنابراین، معادله جدید بر مبنای توانایی بیشتر اسرائیل برای ضربه زدن، در مقابل توانایی اثبات‌شده ایران برای پاسخ و تداوم، استوار شده است؛ یعنی یک بازدارندگی متقابل که خطرناک‌تر و کم‌ثبات‌تر است.

ایران در حال بازسازی بازدارندگی است
ابوغزلان اذعان دارد که جنگ، بازدارندگی ایران را تضعیف کرد، اما آن را از بین نبرد. مفهوم «بازدارندگی پیش‌دستانه» که مبتنی بر پاسخ از طریق چندین میدان نبرد بود، به‌ویژه با کاهش توانایی‌های حزب‌الله در لبنان، تضعیف میدان سوریه و آسیب دیدن ارتباطات میان این جبهه‌ها، آسیب دیده است.

اما به گفته او، ایران همچنان از توانمندی‌های موشکی، عمق جغرافیایی، روابط در عراق و یمن، توانایی تهدید ناوبری و یک شبکه منطقه‌ای قابل بازسازی برخوردار است. از این رو، شبکه بازدارندگی ایران ناپدید نشده، بلکه بازآرایی مرکز ثقل و ابزارهای خود را آغاز کرده است.

او این موضوع را این‌گونه خلاصه می‌کند که ایران بخشی از بازدارندگی پیشین خود را از دست داد، اما توانایی ساختن یک بازدارندگی جدید را از دست نداده است.

یمن و عراق در قلب معادله جدید
در سطح روابط میان طرف‌های محور مقاومت، ابوغزلان تأکید می‌کند که این محور یک ارتش یکپارچه نیست، بلکه شبکه‌ای از نیروهاست که در مقابله با آمریکا و اسرائیل اشتراکاتی دارند، اما در اولویت‌ها و محاسبات داخلی خود متفاوت عمل می‌کنند.

بر اساس تحلیل او، ایران به سمت تمرکززدایی و انعطاف‌پذیری بیشتر حرکت می‌کند، زیرا خطوط ارتباطی سنتی از طریق سوریه و لبنان بیش از پیش در معرض هدف قرار گرفته‌اند.

حزب‌الله نیز با یک معادله پیچیده روبه‌روست: از یک سو باید توان بازدارندگی خود را حفظ کند و از سوی دیگر، با توجه به تغییرات محیط لبنان و منطقه و تشدید بحث‌ها پیرامون سلاح و حضور اسرائیل، از یک رویارویی تمام‌عیار بپرهیزد.

در مقابل، اهمیت استراتژیک حوثی‌ها به دلیل موقعیتشان در دریای سرخ و باب‌المندب افزایش یافته است که به ایران یک اهرم فشار دور از جبهه‌های لبنان و سوریه می‌دهد. همچنین، با کاهش اهمیت سوریه به عنوان یک کریدور سنتی و ظهور نشانه‌هایی از هماهنگی بیشتر با حوثی‌ها، نقش گروه‌های عراقی در اتصال مجدد برخی از حلقه‌های این شبکه ممکن است افزایش یابد.

در نهایت، هیثم ابوغزلان معتقد است که جنگ به محور مقاومت پایان نداد، بلکه ماهیت آن را آشکارتر ساخت: شبکه‌ای انعطاف‌پذیر و چندمرکزی که قادر است خود را با فشارها تطبیق دهد و نقش‌ها و مراکز ثقل خود را بازآرایی کند.

 
کد مطلب : ۱۳۰۰۱۶۰
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما

منتخب
پیشنهاد ما