۰
دوشنبه ۹ شهريور ۱۴۰۵ ساعت ۱۰:۵۱
شیخ صهیب حبلی در گفت‌وگو با اسلام تایمز:

ایران توهم پیروزی قاطع را در هم شکست؛ مرحله آینده معادلات منطقه را بازطراحی خواهد کرد

ایران توهم پیروزی قاطع را در هم شکست؛ مرحله آینده معادلات منطقه را بازطراحی خواهد کرد
در همین زمینه، شیخ دکتر «صهیب حبلی»، رئیس جمعیت «ألفه»، در گفت‌وگو با پایگاه خبری «اسلام تایمز» معتقد است که جنگ اخیر، شکاف بزرگی را میان سقف اهدافِ اعلام‌شده در ابتدای آن و آنچه در عمل قابل تحقق بود، نمایان کرد. به اعتقاد وی، دل بستن به فروپاشی نظام ایران از درون از طریق حملات نظامی موفقیت‌آمیز نبود و تهران توانست ضربه را مهار کرده و نهادها و توانمندی‌های بنیادین خود را حفظ کند.

حبلی تأکید می‌کند که اهمیت این رویارویی تنها به آنچه در داخل خاک ایران گذشت محدود نمی‌شود، بلکه پیامدهای آن تمام منطقه از لبنان گرفته تا فلسطین، یمن، خلیج فارس و تنگه هرمز را در بر گرفت. او اشاره می‌کند که این جنگ، مفهوم «بازدارندگی» را بازتعریف کرد و نشان داد که داشتن قدرتِ نظامی، لزوماً به معنای توانایی استفاده از آن برای تحقق اهداف سیاسی نیست.

از سرنگونی نظام تا کاهش اهداف: از اهداف جنگ چه باقی مانده است؟
پس از طرح شعار سرنگونی نظام ایران در ابتدای جنگ، چرا سقف اهداف بعداً کاهش یافت؟ و آیا این به آن معناست که محاسبات اولیه دقیق نبود؟

شیخ صهیب حبلی: مشکل اساسی این بود که تصمیم‌گیرندگانِ این جنگ، بخش بزرگی از محاسبات خود را بر این تصور بنا کرده بودند که ایران با دریافت یک ضربه نظامی سنگین، به‌سرعت وارد مرحله فروپاشی داخلی خواهد شد. این تصور، ماهیت نظام حاکم بر ایران و تجربه طولانی آن در مقابله با تحریم‌ها، جنگ‌ها و فشارها را به‌اندازه کافی در نظر نگرفته بود.

میان آسیب‌رساندن به یک نظام و توانایی سرنگون‌کردن آن تفاوت وجود دارد. شاید بتوان به تأسیساتی ضربه زد، شخصیت‌هایی را ترور کرد یا بخشی از توانمندی‌ها را از کار انداخت؛ اما پرسش این است: آیا می‌توان این موارد را به یک فروپاشی سیاسی، امنیتی و اجتماعی تبدیل کرد؟

آنچه در طول جنگ مشخص شد این بود که پاسخِ این پرسش منفی است. با گذشت زمان، لحن‌ها محتاطانه‌تر شد و شعارهای حداکثری جای خود را به صحبت از اهداف مشخص داد. این تغییر لحن، به‌خودی‌خود یک پیام سیاسی مهم دارد؛ به این معنا که واقعیت‌های میدانی خود را بر تصمیم‌گیرندگان تحمیل کرد.

اما ایران نیز بهای سنگینی، به‌ویژه در سطح فرماندهان، پرداخت کرد. آیا این موضوع، صحبت از شکست راهبردی دشمن را اغراق‌آمیز نمی‌کند؟

ما باید میان «خسارت دادن» و «شکست خوردن» تفاوت قائل شویم. ایران خسارت‌های دردناکی متحمل شد و نباید ارزش هیچ فرمانده، دانشمند یا نظامیِ شهیدی را در طول جنگ دست‌کم گرفت؛ اما سرنوشت جنگ فقط با تعداد شخصیت‌های ترورشده مشخص نمی‌شود.

اگر یک کشور بتواند فرماندهان خود را جایگزین کند، نهادهایش را حفظ نماید، توانمندی‌های نظامی خود را فعال نگه دارد و از تبدیل‌شدن حملات به یک فروپاشی سیاسی فراگیر جلوگیری کند، این بدان معناست که طرف مقابل به هدفی که برای آن وارد جنگ شده، دست نیافته است.

به همین دلیل معتقدم خسارت‌های ایران واقعی و سنگین بود، اما این خسارت‌ها به‌تنهایی کافی نیست تا بگوییم جنگ به اهداف راهبردی خود رسیده است.

لبنان و توافق‌ها: رنگ باختن تعهدات آمریکا به چه معناست؟
با توجه به عدم پایبندی ایالات متحده به بند مربوط به لبنان، آیا این موضوع می‌تواند به فروپاشی توافق منجر شود؟

مشکل فقط در خودِ برگه توافق نیست، بلکه در مفهوم «تضمین‌ها» است. وقتی لبنان وارد توافقی می‌شود، فرض بر این است که یک مرجع بین‌المللی وجود دارد که می‌تواند طرف مقابل را ملزم به تعهداتش کند. اما وقتی متوجه می‌شویم که این مرجع، قادر یا مایل به اعمال فشار بر اسرائیل نیست، این پرسش که «خود توافق اساساً چه ارزشی دارد»، به پرسشی مشروع تبدیل می‌شود.

لبنان نمی‌تواند امنیت خود را بر پایه وعده‌ها بنا کند. تجربه نشان می‌دهد که رژیم اشغالگر هرگاه احساس کند پوششی سیاسی برای مصونیت از پیامدها در اختیار دارد، به نقض تعهدات خود ادامه می‌دهد.

بنابراین، تداومِ عدم پایبندی، شاید لزوماً به اعلام فروپاشیِ یک‌شبه‌ی توافق منجر نشود، اما به‌تدریج آن را از محتوا تهی کرده و طرف‌های لبنانی را به جست‌وجوی راه‌های دیگری برای حفاظت از کشور و جلوگیری از تحمیل واقعیت‌ها با زور زور وادار می‌کند.

ایرانِ پس از جنگ: چرا فروپاشی رخ نداد؟
چه چیزی مانع از فروپاشی حکومت ایران با وجود حملات نظامی و فشارهای اقتصادی شد؟

ایران نه به‌عنوان کشوری متکی به شرایط موقت بین‌المللی، بلکه به‌عنوان نظامی وارد این جنگ شد که طی چند دهه، شبکه‌ای از نهادها و توانمندی‌های نسبتاً مستقل از غرب را ایجاد کرده است.

در یک سو حاکمیت و نهادهای سیاسی آن قرار دارند و در سوی دیگر، نیروهای مسلح، سپاه پاسداران، صنایع نظامی و یک منظومه امنیتی، علمی و اقتصادی در هم‌تنیده. این ساختار چندوجهی، سرنگون‌کردن نظام با یک ضربه را امری بسیار دشوار می‌سازد.

عامل مهم دیگری نیز وجود دارد و آن این است که ایرانیان سال‌های متمادی را تحت تحریم زندگی کرده‌اند. در نتیجه، جامعه و نظام، هر دو در زمینه مدیریت بحران‌ها، کمبود منابع و فشارهای خارجی آب‌دیده شده و تجربه دارند.

آیا فکر می‌کنید جنگ، شکاف داخلی را افزایش داد یا به ایجاد نوعی همبستگی ملی منجر شد؟

تجاوز خارجی در برخی موارد می‌تواند نتیجه‌ای کاملاً معکوس با خواسته متجاوز به همراه داشته باشد. وقتی شهروند احساس کند که کیان کشورش هدف قرار گرفته است، دفاع از حاکمیت به اولویتی تبدیل می‌شود که بر اختلافات سیاسی داخلی مقدم است.

این به آن معنا نیست که ایران با مشکلات داخلی روبه‌رو نیست یا جامعه بر سر تمام سیاست‌ها اتفاق‌نظر دارد؛ اما تبدیل‌شدن درگیری به یک جنگ خارجی تمام‌عیار، مسئله دفاع از کشور را با قدرت به میان آورد و پررنگ کرد.

موشک‌ها و صنعت نظامی: مهم‌ترین پیام
تداوم توانمندی‌های موشکی ایران پس از یک دوره طولانی رویارویی، از نظر نظامی به چه معناست؟

به این معناست که این رویارویی در فلج‌کردن توانایی پاسخ‌گویی ایران موفق نبوده است. مهم‌تر آنکه موشک ایرانی دیگر فقط سلاحی برای استفاده در «حمله اول» نیست، بلکه به بخشی از یک سامانه بازدارندگی کامل تبدیل شده است.

دشمن هنگام برنامه‌ریزی برای جنگ، فقط درباره تعداد موشک‌هایِ در اختیار ایران سؤال نمی‌کند، بلکه می‌پرسد: آیا ایران می‌تواند آن‌ها را شلیک کند؟ آیا می‌تواند آن‌ها را بازتولید کند؟ آیا می‌تواند موقعیت پرتاب آن‌ها را تغییر دهد؟ و آیا می‌تواند سامانه فرماندهی و کنترل خود را حفظ کند؟ این پرسش‌ها هستند که توانمندی موشکی ایران را حائز اهمیت می‌سازند.

و تداوم فعالیت صنایع نظامی در طول جنگ چه معنایی دارد؟

این شاید یکی از مهم‌ترین پیام‌هایی باشد که باید روی آن درنگ کرد. جنگ مدرن فقط بر پایه ذخایر تسلیحاتی پیش نمی‌رود. اگر وارد یک جنگ طولانی‌مدت می‌شوید، به توانایی جبران، تولید و توسعه نیاز دارید.

تداوم صنایع نظامی به این معناست که ایران دارای یک پایه علمی، فنی و صنعتی است که با شروع بمباران‌ها متوقف نشد. این نکته، راهبرد «جنگ فرسایشی» را دشوارتر می‌کند؛ زیرا شما با یک انبارِ ثابت و محدود روبه‌رو نیستید، بلکه با یک تواناییِ قابل تجدید مواجه‌اید.

تشییع امام خامنه‌ای و پیام‌های حضور بین‌المللی
حضور گسترده کشورهای مختلف در مراسم تشییع امام خامنه‌ای با وجود فشارهای آمریکا را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

این صحنه حامل چند پیام است. اول، تلاش برای منزوی‌کردن ایران در سطح بین‌المللی به نتیجه‌ای که واشنگتن می‌خواست نرسید. دوم، ثابت کرد کشورهایی هستند که به ایران به‌عنوان یک بازیگر منطقه‌ای و بین‌المللی غیرقابل‌انکار نگاه می‌کنند.

حضور در چنین مناسبتی، به‌ویژه زمانی که در یک برهه بسیار حساس رخ می‌دهد، صرفاً یک تشریفات دیپلماتیک نیست. این حضور بیانگر آن است که روابط بین‌الملل دیگر به‌طور کامل تابع اراده ایالات متحده نیست و جهان به سمت کثرت‌گرایی بیشتر در مراکز تصمیم‌گیری در حال حرکت است.

قدرت اسرائیل به کجا ختم می‌شود؟
این جنگ چه چیزی را درباره قدرت نظامی اسرائیل آشکار کرد؟

این جنگ ثابت کرد که اسرائیل توان ضربه‌زدن را دارد، اما لزوماً قادر به مدیریت پایان جنگ نیست. و این یک تفاوت بنیادین است. توانایی اجرای یک حمله هوایی یا ترور یک شخصیت، به معنای توانایی تحمیل یک راهکار سیاسی نیست. اسرائیل از نظر نظامی پیشرفته است و توانمندی‌های اطلاعاتی و فناوری بالایی دارد، اما این توانمندی‌ها زمانی به بن‌بست می‌خورند که حریف قادر به ایستادگی و بازتولیدِ توان پاسخ‌گویی خود باشد.

به اعتقاد من، یکی از مهم‌ترین درس‌های این جنگ آن بود که «برتری هوایی» به‌طور خودکار به معنای «برتری راهبردی» نیست.

آیا این موضوع در مورد ایالات متحده نیز صدق می‌کند؟

بله، اما به شکلی متفاوت. ایالات متحده قدرت نظامی بسیار بزرگ‌تری دارد، اما گستردگی قدرت، محاسبات مربوط به هزینه‌ها را لغو نمی‌کند.

هنگامی که واشنگتن وارد یک جنگ مستقیم می‌شود، باید به امنیت پایگاه‌هایش، متحدانش، جریان انرژی، خطوط کشتیرانی، بازارها و احتمال گسترش درگیری فکر کند. به همین دلیل تصمیم آمریکا فقط بر اساس «توانایی ضربه‌زدن به ایران» بنا نمی‌شود، بلکه بر پایه پرسشی دشوارتر قرار دارد: «پس از ضربه چه اتفاقی خواهد افتاد؟»

و اینجاست که محدودیت‌های قدرت آشکار می‌شود.

خطاهای محاسباتی واشنگتن و تل‌آویو
اشتباهات اساسی تصمیم‌گیرندگان آمریکایی و اسرائیلی چه بود؟

خطای اول، دست‌بالا گرفتن و اغراق در ارزیابیِ تأثیر ضربه اول بود.

خطای دوم، این فرض بود که فشار نظامی به‌طور خودکار به یک انفجار و فروپاشی داخلی منجر خواهد شد.

خطای سوم، محاسبه نکردن توانایی ایران برای تبدیل جنگ به یک نبرد چندسطحی بود؛ به‌گونه‌ای که رویارویی صرفاً در آسمان یا داخل مرزهای ایران محدود نماند.

و به اعتقاد من، خطای عمیق‌تری نیز وجود دارد که همان «تحلیل منطقه صرفاً از دریچه قدرت نظامی» است. منطقه تغییر کرده و دیگر ملت‌ها، دولت‌ها و نیروهای محلی، میدان‌های خنثایی نیستند که منتظر تصمیم واشنگتن یا تل‌آویو بمانند.

محور مقاومت: آیا کارِ معادله‌ای که هدفِ جنگ بود، یکسره شد؟

یکی از اهداف جنگ، ضربه‌زدن به محور مقاهای متعددی در این محور وجود دارند و هر میدان، شرایط و محاسبات خاص خود را دارد، اما آنچه آن‌ها را به شدیدی قرار گرفت و این موضوع را نباید انکار کرد؛ اما از بین نرفت.

مشکلِ ارزیابی آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها این است که گاهی با محور مقاومت مانند یک جسم واحد برخورد می‌کنند که می‌توان مرکز آن را هدف قرار داد و سپس پایانش را اعلام کرد. واقعیت پیچیده‌تر از این است.

نیروهای متعددی در این محور وجود دارند و هر میدان، شرایط و محاسبات خاص خود را دارد، اما آنچه آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد، وجود یک ایده و پروژه مقاوم در برابر اشغالگری و سلطه‌طلبی است. بنابراین، هدف قراردادن یک گروه، لزوماً به معنای از میان بردن اندیشه‌ای نیست که این گروه‌ها را گرد هم آورده است.

آیا معادله بازدارندگی میان ایران و اسرائیل تغییر کرده است؟

بله. پس از جنگ، بازدارندگی بیش از هر زمان دیگری به «هزینه متقابل» گره خورده است.

اسرائیل امروز می‌داند که واردکردن ضربه به ایران به این معنا نیست که ایران صرفاً در جایگاه دریافت‌کننده ضربه باقی خواهد ماند. در مقابل، ایران نیز می‌داند که هر جنگ گسترده‌ای پرهزینه خواهد بود.

این معادله شاید نتواند جنگ را برای همیشه متوقف کند، اما قطعا تصمیم برای برافروختن آن را دشوارتر می‌کند.

لبنان: در میانه فشارهای خارجی و محاسبات داخلی
چرا لبنان با این قدرت در کانون پیامدهای جنگ حاضر بود؟

زیرا لبنان بخشی از جغرافیای درگیری است و اسرائیل به جبهه لبنان به‌عنوان یک عنصر اساسی در معادله امنیت منطقه‌ای خود نگاه می‌کند.

اما موضوع دیگری نیز وجود دارد: لبنان از چنان شکنندگی اقتصادی و سیاسی رنج می‌برد که هرگونه تنش را برایش خطرناک‌تر از سایر کشورها می‌سازد.

به همین دلیل، حفاظت از لبنان فقط از طریق جلوگیری از جنگ ممکن نیست، بلکه باید از طریق مصون‌سازی جامعه، نهادهای حاکمیتی و اقتصاد در برابر آثار آن نیز صورت گیرد.

آیا اسرائیل می‌تواند از طریق جنگ، یک تغییر سیاسی در داخل لبنان تحمیل کند؟

می‌تواند تأثیر بگذارد، فشار وارد کند و از دودستگی‌ها بهره‌برداری کند، اما به‌تنهایی قادر به تولید و استقرار یک نظام سیاسی جدید نیست.

لبنان کشوری به‌شدت پیچیده است و هر پروژه‌ای برای بازطراحی آن از خارج، با توازن‌های داخلی و مقاومت مردمی و سیاسیِ سنگینی روبه‌رو خواهد شد.

مشکل اینجاست که برخی گروه‌های لبنانی ممکن است با فشار خارجی به‌عنوان یک فرصت سیاسی برخورد کنند و اینجا خطر از خود تجاوزِ نظامی بزرگ‌تر می‌شود؛ زیرا دودستگی داخلی می‌تواند ابزارهایی را در اختیار طرف خارجی قرار دهد که با زورِ سلاح به دست نمی‌آیند.

پس وظیفه لبنانی‌ها چیست؟

نخستین الزام این است که اختلاف سیاسی به یک درگیریِ وجودی میان لبنانی‌ها تبدیل نشود.

لبنان به یک تفاهم داخلی درباره مفهوم حاکمیت، امنیت و دفاع و همچنین به یک سیاست خارجی هوشمندانه نیاز دارد که منافعش را حفظ کند، نه آنکه کشور را به میدان تسویه‌حساب و درگیری دیگران تبدیل نماید.

هرمز: وقتی جغرافیا به سلاح تبدیل می‌شود
چرا تنگه هرمز در این جنگ تا این حد اهمیت پیدا کرد؟

زیرا گاهی جغرافیا از سلاح قدرتمندتر می‌شود.

هرمز یک گذرگاه راهبردی برای انرژی است و در نتیجه، هرگونه تهدید علیه ثبات آن، هزینه جنگ را برای همگان بالا می‌برد. ایران نیازی ندارد برای تأثیرگذاری بر محاسبات بین‌المللی از تمام برگه‌های برنده خود استفاده کند؛ همین‌قدر کافی است که حریف بداند هرگونه تنش‌آفرینی می‌تواند بر خطوط کشتیرانی، جریان انرژی و بازارها تأثیر بگذارد. و در این نقطه، جغرافیای ایران و موقعیت آن به یک عنصر بازدارنده تبدیل می‌شود.

آیا ممکن است امنیت انرژی یکی از دلایل اصلی برای فشار جهت آرام‌سازی اوضاع باشد؟

قطعاً. مرزهایی وجود دارد که کشورهای بزرگ بدون پرداخت هزینه‌های کمرشکنِ اقتصادی و سیاسی، نمی‌توانند از آن‌ها عبور کنند.

جنگی که قیمت انرژی را در سطح جهان بالا ببرد، دیگر یک جنگ خاورمیانه‌ای محدود باقی نمی‌ماند؛ بلکه به بحرانی در اروپا، آسیا و آمریکا تبدیل می‌شود و دودِ آن به چشم مصرف‌کننده، بازارها و بورس‌های جهانی می‌رود.

به همین دلیل است که هرمز فقط برای ایران مهم نیست، بلکه شریان حیاتیِ تمام جهان است.

منطقه به کدام سو می‌رود؟
آیا ما در آستانه یک توافق هستیم یا دور جدیدی از جنگ؟

فکر نمی‌کنم منطقه به پایانِ مطلقِ درگیری رسیده باشد؛ شاید صرفا به پایان یک مرحله مشخص از آن رسیده باشد.

میان متوقف‌کردن جنگ و حل‌کردن ریشه‌ها و دلایل آن تفاوت وجود دارد. اگر دلایل درگیری همچنان پابرجا باشند، احتمال از سرگیری رویارویی نیز همواره وجود خواهد داشت.

اما دور بعدی، اگر اتفاق بیفتد، کپیِ برابر اصلِ دور قبلی نخواهد بود. هر طرف از این جنگ درس‌هایی آموخته و توانمندی‌ها و محاسبات خود را بازآرایی خواهد کرد.

آینده روابط ایران و ایالات متحده چه خواهد شد؟

من انتظار بازگشت سریع به یک رابطه عادی را ندارم. ما با یک خصومت راهبردی چنددهه‌ای روبه‌رو هستیم.

اما خصومت همیشه به معنای جنگِ سخت نیست. ممکن است در آینده شاهد مذاکرات غیرمستقیم، تفاهم‌های موقت، فشارهای اقتصادی و تبادل پیام از طریق میدان‌های مختلف باشیم.

پرسش واقعی این نیست که آیا واشنگتن و تهران با هم صحبت خواهند کرد یا نه، بلکه این است که هر یک از طرفین از «چه جایگاهی» پای میز خواهند آمد.

پس از این جنگ، ایران در حالی وارد هیچ مذاکره‌ای نخواهد شد که احساس کند شکست‌خورده است و ایالات متحده نیز دیگر با ایران به‌عنوان کشوری که بتوان به‌آسانی شروطی را به آن دیکته کرد، برخورد نخواهد کرد.

چه چیزی واقعاً تغییر کرد؟
برجسته‌ترین تحولات راهبردی که جنگ به دنبال داشت، چه بود؟

به اعتقاد من، این رویارویی پنج نتیجه اساسی به همراه داشت:
۱. سرنگونی یک کشور بزرگ از طریق حملات هوایی آن‌طور که تصور می‌شد، آسان نیست.

۲. این جنگ اهمیت تولیدات نظامی بومی را ثابت کرد، زیرا داشتنِ تواناییِ بازتولید تسلیحات، در طولانی‌مدت از حجم اولیه انبار مهم‌تر است.

۳. بازدارندگی دیگر فقط بُعد نظامی ندارد؛ انرژی، گذرگاه‌های دریایی و اقتصاد، همگی به ابزارهایی کارآمد در جنگ تبدیل شده‌اند.

۴. ایالات متحده هرچند همچنان بزرگ‌ترین قدرت جهانی است، اما دیگر قادر به مدیریت و مهندسی خاورمیانه مانند گذشته نیست.

۵. منطقه به سمت تعدد مراکز قدرت در حرکت است. ایران، ترکیه، کشورهای حاشیه خلیج فارس، روسیه، چین و نیروهای محلی مختلف، همگی به بخشی از یک معادله به‌شدت پیچیده‌تر تبدیل شده‌اند.

شیخ صهیب حبلی در پایانِ سخنان خود، با تأکید بر اینکه مهم‌ترین درسِ جنگ این بود که منطقه دیگر با منطق «دیکته خارجی» قابل مدیریت نیست، نتیجه می‌گیرد: هر تلاشی برای تحمیل معادلات جدید با زور، با محاسبات میدانی، سیاسی و اقتصادی بسیار پیچیده‌تری نسبت به گذشته روبه‌رو خواهد شد.

او می‌افزاید: مرحله بعدی شاید شفافیت کمتری نسبت به مرحله قبل داشته باشد، اما قطعاً سرنوشت‌سازتر خواهد بود؛ زیرا نتایج این جنگ نه‌تنها مرزهای رویارویی میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل را بازترسیم کرد، بلکه پرسش بزرگ‌تری را درباره «شکلِ نظام منطقه‌ای» که در سال‌های آینده در خاورمیانه شکل خواهد گرفت، مطرح ساخت.

 
مرجع : الوقت
کد مطلب : ۱۳۰۱۴۱۵
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما

منتخب
پیشنهاد ما